سيد محمد باقر برقعى

638

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از آن لب و دهنت بس بود سخن شيرين * مدام شهد و شكر ريزد از لب و دهنت بدين صفت كه تو خورشيد و ماه انجمنى * بگو به ماه نتابد دگر در انجمنت به آنكه منكر سرچشمهء بقاست بگوى * كه تا بيايد و يك‌لحظه بشنود سخنت دگر كسى نبرد نام مشك و عنبر و عود * چو عطرساى شود زلف عنبرين شكنت جوان شوم ز نو و زندگى ز سر گيرم * اگر قضا بسپارد شبى به دست منت خداى را از سرم وام‌گير سايهء لطف * چو قسمت من بيدل بود غم و محنت به لب رسيده مرا جان ز محنت هجران * بيا بيا كه كنم جان نثار آمدنت بيا به چشم « ضيائى » و عكس خويش ببين * كه در ميانهء چشمان من بود وطنت مباش درستى ار طلبى در پى شكست مباش * بلندى ار طلبى ، در عقيده پست مباش هماى باش و مپندار سايه بر هركس * چو زاغ بر سر هر شاخه خوش نشست مباش مريز بهر دو نان آبرو بر دو نان * ببند پاى و به هر سو گشوده دست مباش خداپرست نباشد هواپرست كه گفت * اگر خداىپرستى هواپرست مباش به خال و خط نگارى اگر سپردى دل * دگر به دانه و هر دام پاىبست مباش اگر دوروزهء دور جهان به كام تو شد * ز خودپرستى و كبر و غرور مست مباش به گاه گفت و شنو با كسان چو آميزى * ندارى ار شكرى تلخ چون كبست مباش اگر بداد ، تو را آسمان زبردستى * بپاى و غافل از احوال زيردست مباش « ضيائى » ار كه سپردى به عشق ، دل به كسى * دگر از او متوجّه به هرچه هست مباش اثر هستى روشن از مهر رخت بام و درى نيست كه نيست * عارضت منظر صاحب نظرى نيست كه نيست نفخهء سلسلهء طرّهء عنبر بويت * نكهت‌افزاى نسيم سحرى نيست كه نيست هردم از شعشعهء پرتو انوار رخت * مكتب زهره و شمس و قمرى نيست كه نيست